خرید بک لینک
زل زده بود به دوربین و داشت از تجربه ی مرگش برای بیننده ها میگفت. رسیده بود به دیدارش با فرشته ی دوبال و تاکید میکرد که فرشته دقیقا دو بال داشت و اصرار داشت که این قسمت ماجرایش از همه جالب تر است که فرشته دو بال داشت نه یک بال! سعی کردم مرد خوش سیمای تک بالی را مجسم کنم که بشود فرشته ی پیش از مرگ یارو اما نشد. همش تصویر مگسی که یک بالش کنده شده بود و دست و پاهایش رو به هوا بود و گوشه ی پنجره افتاده بود جلوی چشمم می آمد. فرشته ی دو بال به مرد گفته بود که فعلا وقتش نرسیده و باید برگردد و بعد دوربین چرخید روی یک زن که پشتش را کرده بود به ما و داشت از تجربه ی مرگش میگفت اما تصویر بیشتر شبیه به صحنه ی اعترافات یکی از اعضای خانه عفاف بود. درست همان لحظه که زن یک نور کور کننده دیده بود با گوشه ی انگشت کوچیکه تلویزیون را خاموش کردم تا در تاریکی همیشگی فرو برود. شب قبل اچ بی خواب دیده بود که من مرده ام. البته دقیقا این را نگفته بود اما اینکه من تو ماشینی بوده ام که افتاده بود توی دره ای که سیلاب تویش بوده برای من همین معنی را میدهد اما وقتی پرسیدم آخرش چه شد لقمه کره و عسل را در دهانش چپاند

برچسب: نویسنده: میلاد هاشمی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 5:42

صدای گرما در همه جای خانه پیچیده بود. بیرون سرما در سکوت ترسناکی به دیوارها و درختهای لخت حمله کرده بود و به پنجره ها میکوبید. آتش در شومینه میرقصید و و جرق جرق چوبهای خشک را در دهانش میجوید. خانه بوی غذای خورده شده ی ظهر و چای تازه دم میداد. پیراشکی های دارچینی کوچولو روی میز عسلی جلوی پاهایم بودند و حالم را با عطرشان خوشتر از خوش میکردند. اینها را با چند تا تکه نان و سمبوسه سر راهمان خریده بودیم و افتاده بودیم توی پیچ های جاده لشگرک که برویم آخر هفته مان را با کوهای سرما زده بگذرانیم. پیچ سوم که پیچید ما هم پیچیدیم اما ماشین جلویی نپیچید و صاف رفت تو گاردریل و بعد دود و سکوت و راننده ی خم شده روی فرمان و مردی که کنارش ناله میکرد. اچ بی پیاده شد و من طبق معمول منتظر مانده بودم که اگر حالشان خوب است بروم پیششان! از همان افلیج بازی هایی که دمدمای حال بد و اتفاقات ناگوار بهم دست میدهد و کر و لال و لمسم میکند. از توی آینه که دیدم مرد از ماشین پیاده شد و زن بهوش آمده از ماشین پیاده شدم. اچ بی گفت یک تکه شکلات ببرم که مرد بخورد. از مرد خوشم نیامد. بنظرم آمد که بیخودی شلوغش کرده و دنده های

برچسب: نویسنده: میلاد هاشمی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 5:42

آن روز صبح آنقدری زود از خانه بیرون زدم که هوا هنوز با نفس گرم مردم خوابالو دم نکرده بود و بوی خنکی و ته مانده ی سکوت شب در شهر مانده بود. من بر خلاف مسیر همیشگی به سمت میدان گل میرفتم و به طرز پیچیدن دسته گلم و نتیجه ی رویایی کارم فکر میکردم. آن روز صبح من بودم و اچ بی روی یک لکه ی خاکستری بنام تهران زمستانی با یک نقطه ی ریز قرمز که چشمک میزد. گلهایم صورتی و سفید بودند که هرکدام دسته کم بیست تا برگ کج و آویزان داشتند و روی هم رفته چهارصد و سی تا تیغ تیز و وحشی رویشان بود و انتهای ساقه هایشان تا زیر زانوهایم میرسید. خب بله عاشق بودم و در انتخاب گلها عقل را به کل بسته بندی کرده بودم و تماما با قلبم جلو رفته بودم تا از دل برود که بر دلش نشیند. دسته گلم را در شرکت وسط نامه نگاری ها پیچیده بودم و کمی بیشتر از تعداد تیغها به خودم فحش داده بودم و بعد از اینکه زورم نرسیده بود ساقه های کلفت را کمی کوتاه کنم دسته گل دراز و یک و نیم متری را توی تراس گذاشته بودم چون عقل تازه از پلمپ در آمده ام گفته بود "محیط کار جای این لوس بازیها نیست پاشو جمع کن بساط ولنتاین بازیتو خرس گنده". اولین و آخرین دست

برچسب: نویسنده: میلاد هاشمی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 5:42

صفحه بندی